خــــوان هشتـــم

...هــیـچ -هم چون پوچ - عـالـی نیسـت

 
نویسنده : صادق - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳٩٠
 

 

مسخِّر هشتم

روایتی از قبل و حین تسخیر سفارت

صرفاً برای تماشا نرفته بود. نیمی از ذهنش درگیر انقلاب دوم 13 آبان 58 بود و نیمی دیگر از ذهنش درگیر اینکه چگونه از در سفارت بریتانیا در  8 آذر 90 بالا برود ! با تاخیر حدود ساعت سه و نیم بعداز ظهر به چهارراه استانبول رسیده بود. زمان اعلام شده در  پیامک های قبل از مراسم ذیل عنوان "مراسم عزاداری هیئات دانشجویی" یا دو و نیم یا نهایت سه بود. در نگاه اول به جمعیت، دو چیز برایش چشم گیرتر بود: گزارش گیری خبرنگاران خودی و غیرخودی، وطنی و غیروطنیبه تعداد زیاد و سربازان (و نه گارد ویژه) نیمه مجهز به باتوم و حفاظ شیشه ای و بعضاً گازهای اشک آورکه لایه لایهمقابل در سفارت تا تقریباً وسط خیابان فردوسی نظاره گر سینه زنی جمعیت بودند. مداح در بالای وانت واقع در جلوی جمعیت گفت: "حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست". زنان حاضر گفتند: "حسین حسین شعار ماست"؛ مردان جواب دادند: "شهادت افتخار ماست". سپس مداح شبه دکلمه ای را خواند و از سوابق سیاه روباه پیر گفت و نهایتاً ابراز کرد: "ما امروز اینجا را با خاک یکسان می کنیم". بعد از این گزاره، جمعیت که رو به مداح ( رو به میدان فردوسی)بود و سفارت در سمت چپش بود، چرخشی نود درجه به چپ انجام داد به نحوی که مداح (و میدان فردوسی) در سمت راستش واقع گردید و سفارت جلوی جمعیت ظاهر شد که البته سربازان تصویر در آبی رنگ سفارت را برفکی کرده بودند. از وسط جمعیت (ونه مداح) یکی گفت: "حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست" و گاماس گاماس عرض خیابان فردوسی پیموده می شد تا اینکه از وسط عرض عبور کرد و از بلوکه های وسط خیابان به آن طرف خیابان پرید. سربازان به خود آمده و به سمت صف اول جمعیت می آمدند. بزرگ شان اول برخورد را با اول نفر جمعیت که پیش قراول بود انجام داد و وی را به داخل جمعیت هل داده بود که سایر جمعیت به تبع آن حرکت خود را تسریع بخشیدند. در عرض کمتر از 15 دقیقه، سربازان و فرمانده شان / فرماند گان شان به راست و چپ جمعیت رانده شده بودند و جمعیت در آبی تقریباً بزرگ سفارت را لمس می کرد.

بند گرفت و اولی رفت بالا و گفت : "یا حسین، الله اکبر". از پایین یک نفر پرچم یا حسین مشکی را به او که بالای در ایستاده بود رساند و او با آن پرچم در بالای در آبی سفارت مورد تفقد جمعیت و نیز فلش متعدد دوربین های خبرنگاران متعدد قرار می گرفت. قبح عمل شکسته شده بود و حرص به اوج رسیده بود و مدام آدم بالا می رفت. او نیز با حاجی هماهنگ کرده بود که بندش را بالاتر از کمرش بگیرد و بعد از بند گرفتن هم از شانه هایش دریغ نکند ! به علاوه به حاجی دیگر هم تاکید می کرد که پس از رسیدن دست به نرده های بالای در و رسیدن پا به شانه های حاجی، با دست از پایین به بالا هلش دهد که ضایع نشود و از بالا به پایین نیفتد ! اینها همه به این دلیل بود که وزنش کمی بیش از سایرین بود وگرنه سایرین تنها با یک بند گرفتن و بی دنگ وفنگ بالای در بودند !

مسخر هشتم شده بود. اندکی بالای در درنگ کرد تا دست تازه از در بالارفته ها را بگیرد و کمکی به آنها کرده باشد. دو یا سه نفر را هم به همین ترتیب بالا کشید . از در خود را به داخل سفارت انداخته بود. نمی دانست به کجا برود. اول دید که بچه ها مشغول پایین کشیدن پرچم بریتانیا و بالا بردن پرچم ایران اند که به کمک آنها شتافت . سپس به درون اتاق کنترل که بلاانقطاع به در بزرگ آبی سفارت چسبیده بود رفت که البته درب اتاق قفل بود و از در قفل شده هم گذر کرد ! شش مانیتور دوربین های مداربسته را به طرق غیرمهندسی از کار انداخت و دوربین فوجیتسو و یکی از بی سیم های موجود موتورولا را من باب غنیمت و شاید کارآمدی در ادامه ی پروسه برداشت ! به نظر می رسید کار در این اتاقک تمام شده باشد و بیرون آمد. ماشاالله ! جمعیت مسخر به 30 نفر می رسید با آنکه هنوز در آبی گشوده نشوده بود ! با ا.م و ح.م به این نتیجه رسیده بود که باید در را به نحوی به روی سایرینی که پشت در منتظرند گشود. یکی از پایه های آتش خاموش کن را کنده بود و آورده بود و به لای قفل در فرو کرد تا نهایت با همکاری تقریباً ده نفره قفل در آبی شکست. اما این قفل اول بود. دو نفر مشغول قفل بالا بودند و ام القفل، قفل پایین بود که برقی بود ! قفل بالا هم شکسته شده بود و تمام نیروی مسخران صرف شکستن قفل برقی شده بود که البته او به شکستن این قفل ناامید شده بود و به داخل باغ سفارت رفته بود !

در حین فاصله گرفتن از در بزرگ آبی و نزدیک شدن به ساختمان ها، با پیامک و تلفن به ا.ا   و  ع.س  و  ع.م   و .... نوشت و گفت : سفارت تسخیر شد.

اول، بازدیدی از کانکس و اتاقک های سمت راست سفارت : تخت خواب هایی فوق العاده مجلل چوبی با ملحفه ها و بالشت هایی یک دست سفیددر کنار کمدهای چوبی شیشه ای پربها که بیشتر وسایل سرو مشروب را در خود جای داده بود. با باتومی که از سربازان خیابان فردوسی به زور به قرض ستانده بود، گلس های مشروب را درهم کوبید. اما این تنها جای به کار گرفتن باتوم قرضی نبود ! زیارت عاشورا در چمن جلوی کانکس مشروب خانه سابق برپاشده بود که علاقه مندان می توانستند شرکت کنند و در نیمی از زیارت هم سهیم شد. با وی تماس گرفته بودند که به سمت دیگر سفارت برود.

اصل سفارت اینجا بود، سمت چپ سفارت. از اتاق خواب گرفته تا سالن جلسات و استخر با آب بسیار زلال و سه صندلی پایه نیم دایره ایه لهستانی در لب استخر . فرش قرمز کف راهروی سالن ساختمان اصلی، کاخ سعدآباد را به ذهن او متبادر کرده بود. وسایل داخل اتاق ها بسته بندی شده بود  و آماده ی اسباب کشی بودکه نام برخی از کارتن های بسته بندی شده هم ناخوانا بود. مارک ماشین لباس شوییهاش kenwood بود و مارک هود و گازش رو نتونسته بود بفهمه. رنگ ام دی اف های آشپزخونشم به نظرش سیاه اومده بود. عکس که تا دلت بخواد دیده بود؛ عکس های یادگاری با آدم های مشهور و غیرمشهور ولی عکس شاه مخلوع و فرح رو هم توی اتاق خواب سفیر دیده بود.

 به اخوی گفت : به جای اینکه اینقدر روی دیوار بنویسی مرگ بر انگلیس، بنویس down with england که این زبون نفهما بفهمن تو چی میگی. اخوی هم دیگه تا ساعت 7 و 8 شب فقط درصدد بود تا به اون زبون نفهما حالی کنه که چی میگه  و بی خیال زبون مادری خودش شده بود!

حاج آقا گفت هیچ اشکالی نداره، گوشت بشه به تنت و بعدش هم دیگه شروع کرد مثل بقیه به خوردن سن ایچ انار که یخ یخ هم بود و توی یخچال های ساید بای ساید ساختمان اصلی هم پر از اینجور چیزا بود. سیب سبز، انگور سیاه دونه درشت ، پرتغال تامسون درشت و شیرینی تر، جمعیت و اون رو به فیض  اتم و اکمل رسوندن ! وقت نماز هم باز دوباره حاج آقا گفت هیچ اشکالی نداره و برید شیر رو باز کنید و وضوتون رو بگیرید ! نماز مغرب و عشا به امامت حاج آقا تموم شد و بین دو نماز هم یه تجدید عهدی صورت گرفت که ما (مسخران) امشب رو در اینجا به عزاداری می پردازیم. راستی در رو هم باز کرده بودند و حاج آقا نه مثل اون بیچاره و با اون وضعیت پرریسک بند گرفتن از بالای در بزرگ آبی ،که با شکسته شدن قفل در و باز شدنش بهشون ملحق شده بود.

یکی از کارمندا رو دید که با سگش تو اتاقش که تقریباً پرت هم بود دراز کشیده. کلی از حاجی ها تلاش کردند که با زبون مادریش از شیشه ی شکسته ی در حالیش کنن بیاد بیرون ولی در رو رو خودش قفل کرده بود و آخرکاری هم که جناب سروان رسید و خواسته بود که جمعیت از اونجا برن و رفتند و اون و سگش هم انگار از در پشتی ناپدید شدند و تا آخرکار رویت نکرده بودشون.

جمعیت دو جا آتیش روشن کرده بود واسه گرم شدن . چوب آتیش هم از نرده های چوبی سبزرنگ حایل بین چمن و ساختمان اصلی تامین می شد که دیدن اون نرده ها، همین جوری اون رو یاد نرده های چوبی دور کافه ی وسط دهکده در فیلم پزشک دهکده انداخته بود. دو سه ماشین پلاک سیاسی هم بلااستفاده شده بود و کلی میز و صندلی نو توی انبارا بود و فرش نفیس هم دیده می شد و اتاق های اداری، مدرن بود که البته با توجه به خشم مقدس جمعیت، مدرنیش زیاد تو ذوق نمی زد.

کتابخونه کمتر به هم ریخته شده بود ولی بازم عکس رضاشاه و محمدرضا و فرح توش یه خورده عجیب و زیاد بود که البته جمعیت پاره پاره کرده بودنش و مثل عکس اولیور و ملکه روی زمین زیر پاها هی لگد می شد.اتاق راننده ی سفیر کنار کتابخونه بود و به نظرش تنها جایی بود که دستشوییش هم فرنگی نبود، چون راننده سفیر ایرانی بود هرچند کمد لباساش چندتا کراوات هم داشت اما قهوه ی آشپزخونش کلاسنو نبود.  تلویزیون غیر ال سی دی هم داشت که اونم تلویزیون رو روشن کرد و مترصد اخبار بود که ببینه چی از تسخیر می گه که آخرشم چیز خاصی دستگیرش نشد.

سردار اگرچه سربازاش قبلش و بعدش بعضی ها رو دستبند زده بودند، ولی اومد کنار آتیش و وسط جمعیت و گفت : " من مطمئناً بهتون می گم که آقا از کارتون راضی نیستند، بیاید برید بیرون از سفارت". هرچند نظر و تحلیل عمده ی شورای متحصنین سفارت روباه پیر این بود که سردار از خودش و نه از آقا حرف زد ولی احترام به حتی نقل شفاهی و باواسطه و مایه گذاشتن از آقا هم  واسه جمعیت دانشجوی مسخر کافی بود که قائله رو ختم بدن.